تبليغاتX
نقطه عطف زندگی
نقطه عطف زندگی
نگارش در تاريخ یکشنبه 28 اسفند1390 توسط مامان مهکامه
بالاخره فرصتی شد تا من یک سر و سامانی به این وبلاگ کارن کوچولو مامان بدم کلی پست ثبت موقت داشتم که دیگه سعی کردم همه رو دو تا یکی آپ کنم

ولی خوب خوبیش اینه که اومدیم با کلی خبر خوش

آخرین پستی که نوشتم مال اواخر آذر ماه بوده بعد از اون من و کارن کمی درگیر بودیم

کارن دیگه بیشتر خونه سادات میرفت تا من یکم به خودم بپردازم کلاس برم باشگاه برم و غیر از اون هم چون دیگه کلاس های بادبادکمون شروع شده بود کلی با هم مشغول بودیم

مشغول شیطنت های زیاد و دوست داشتنی تو که حالا با شیرین زبونیت هم همراه شده بود

شب یلدا مثل همیشه همه دور هم جمع شدیم اما این بار خونه خاله بلکامه بودیم چون ۱ دی تولد همسر مهربون خاله هم بود و همگی اونجا جشن بگرفتیم و کلی هم خوش گذشت و بسیار خوب بود و تو برای اولین بار با حافظ آشنا شدی و برای همه فال حافظ گرفتی یعنی حافظ رو باز کردی

 دی ماه امسال ما همش درگیر آمادگی برای مراسم نامزدی دایی کارن خان بودیم اینجانب که  درگیر لاغری و پیدا کردن لباس و برنز شدن وآرایشگاه مناسب و... بودم  از همه مهمتر خرید لباس  اونم واسه سه نفر بسیار سخت بود مخصوصا برای خودم که اصلا از لباسهای جیگیل بیگیل این مغازه ها خوشم نمی اومد و در نهایت برای مال من مثل همیشه پروژه ای شد بی نظیر

 و در آخر هم خریدن کادو در این وانفسای قیمت طلا برای سر عقد 

 حالا بهمن رسیده و از اونجایی که مامان تو شدیدا درگیر مراسم عقد دایی بود اصلا یادش نبود دو روز قبل مراسم  تولدشه !!

واسه همین این بابای شیطون و بازیگوش تو دوباره منو غافلگیر کرد و تو خونه خودمون منو به صورت حیرت آوری سورپرایز کرد و اون شب تولدم رو با دوستای خوبم جشن گرفتیم و کلی هم خوش گذشت بهمون باشد که از همین تریبون تشکر کرده باشم از آقای پدر

و بعد هم روز مراسم دایی قرار دو تا آتلیه حسابی درگیرمون کرده بود و من از تو کوچولو  چقدر توقع داشتم که یک سری صبح با پدرت باشی تا مامانی بره آرایشگاه و ظهر بدون ناهار بریم آتلیه و بعد از اون هم طبق قرار قبلی همه با هم خانوادگی بریم آتلیه تا با عروس و دوماد عکس دسته جمعی بگیریم و بعد هم بریم تالار مراسم عقد و شب هم مهمانی...

بماند که تو مثل همیشه منو رو سفید کردی و من یکدفعه ساعت ۳ بعد ازظهر توی ماشین بعد از انداختن عکسهای سری دوم متوجه شدم که تو از صبح فقط کمی صبحانه خوردی و میوه مادرت برات بمیره 

 حالا مونده بودیم با اون لباس ها توی اتوبان خوردن یک همبرگر که تازه امیر اونا رو داده بود برش های کوچیک کوچیک کردن چقدر سخت و دیدنی باید باشه رو چه جوری انجامش بدیم 

 ولی در نهایت پروژاش انجام شد و ما با شکمی سیر رفتیم تالار

اما خوب اونجا بود که تو درست موقع خوندن خطبه عقد قاط زدی و میخواستی بیای بغل من چون خوابت میومد و منم قند به دست بالا سر عروس و دوماد

که باز بابایی به دادمون رسید و تو رو با کالسکه انقدر راه برد که تو چنان خوابی رفتی که تا ساعت ۱۰ توی نمازخونه تالار با اون همه صدا جم نخوردی و تازه اون موقع شب که من واقعا داغون و خسته بودم سرحال و سرخوش بیدار شدی و همراهیم کردی حالا شب من تا کی ادامه داشت بماند

ولی خوب خداییش بسیار لذت بخش بود که تو در اوج مراسم خوابی ناز بودی و من در حال مانور دادن

خوب از اون جاییکه من عادت دارم تمام مراسم های مهم رو به جا بیارم شب ولن تاین هم دایی و زن دایی جون رو دعوت کردم و یک مهمونی جمع و جور و یک پیتزا خوشمزه و یک گل قرمزی و یک کادوی خوشگلی رو تدارک دیدم تا یک وقت این شب خجسته فراموش نشه بی کادو بمونه

و جالبیش این بود که تو اون روز یاد گرفته بودی و به همه میگفتی هپی ولن تاین

شب ولن تاین یک کار با نمک دیگه هم کردی که همیشه یادم میفته کلی میخندم من داشتم تند تند سوسیس و کالباس ها رو خرد میکردم تا طبق معمول آقای پدر ما رو به پیتزای مخصوصه خودش مهمون کنه و فکر میکردم تو توی اتاقتی .....

غافل از این که تو داشتی خرابکاری میکردی

بله....

 وروجک مامان وقتی که دید من چند تا از گلبرگ های گل رو کندم و ریختم روی میزگفت: مامان چرا میکنی گلا رو؟؟

 گفتم :میخوام خوشگل بشه مامانی دکوره میزمه

و حالا......

 خودت تنهایی نشسته بودی کنار میز شام و هدیه ها و تمام گلهای دسته گلم رو پرپر کرده بودی وای وقتی اومدم بالاسرت انقدر قاط زدم که نگو

اما عکس العمل سری تو نه تها منو آروم کرد بلکه باعث شد انقدر فشارت بدم که نفهمی کار بدی کردی

چون امسال سال اژدها بود من یک عروسک اژدها هم از طرف تو برای بابا گرفته بودم و گذاشته بودم کنار کادوها

تو هم تا من اومدم بالا سرت و دیدم دسته گل رو خراب کردی یک دفعه اژدها رو گرفتی بالا و تکون تکون دادی بهش و با صدای خیلی مسخره و مضحکی گفتی :ببخشید مامان کارن خواستم میز رو خوشگل کنم و دکوریش کنم

بعدشم مثلا کارن که خودت باشی زدی تو دل اژدها و گفتی :برو تو اتاقت خیلی کار بدی کردی ۱۰۰ بار گفتم به هیچی دست نزن

بعدشم سر و بالا کردی و رو به من :مامان برو انجام کارت رو بده دعواش کردم چون کار بدی کرده بود و لبخند زدی

انقدر متحیر شدم از حرکتت که نگو حالا دیگه واسه من نمایش عروسکی بازی میکنه فکر کن؟!

یعنی عاشق این خلاقیتتم

خلاصه که واقعا نفهمیدم  بهمن چه جوری از راه رسید و تموم شد هرچند که این وسطا کمی هم درگیر تغییر دکوراسیون خونه شدیم

اینا رو برای این انقدر دقیق مینویسم تا یادم بمونه که تو کوچولوی دوست داشتنی مادر تو روزای پر از هیاهو و تکاپو مامی چقدر آروم و جنتلمن همراهیم کردی و مثل بابات نزاشتی آب تو دلم تکون بخوره 

 حالا  از یک کار دیگت بگم که بیشتر مد نظر باباته

شبا میای روی تخت ما دستای کوچولوت رو میندازی دور گردن من و بابا بعدشم میگی :
من بابا و مامانم رو دوست دارم

زندگیمو دوست دارم

حالا اینا رو از کجا یاد گرفتی والا من نمیدونم به قول بابات جونوری شدی بی نظیر!!!

اما از اسفند ماه بگم که یکم امسال برامون متفاوت بود آخه یکم پروژه خونه تکونیمون عقب افتاد

اول اینکه از اول اسفند تلاش ما برای از پوشک گرفتن شما آغاز شد و بنا بود فرش ها رو نشوریم

دوم اینکه ۱۴ اسفند تولد بابای مهربون کارن بود و ما امسال براش دو تا تولد گرفتیم یکی رو منم سوپرایزش کردم و کافی شاپ برج میلاد رو رزرو کردم بریم و یکی دیگه رو هم مهمونی گرفتیم و این خودش کمی درگیرمون کرد

و در آخر هم قرار بود خاله بتسابه اینا یک مدتی برن کانادا تا اگه خوششون اومد و کاراشون ردیف شد برنامه هاشون رو اوکی کنن برای اقامت و پیش عموی محمد رضا بمونن که خوب این رفتن هم یکم مهمونی بازی داشت و کلی حال داد

اما خوب شیرن ترین قسمتش این بود که پروژه پوشک گیرون شما دقیقا در ۲۴ اسفند استارت جدی خورد اونم به درخواست خودت چون من مدنظرم ایام عید بود که بابا هم خونه باشه اما خوب تو مدام پوشکت رو باز میکردی و میگفتی میخوام با پوشک مقافظی(خداحافظی) کنم و این ماجرا ۳ روزی خونه نشینمون کرد ولی خوب دقیقا پایان ۳ روز ما نفسی راحت کشیدیم و تو مثل همه مراحل سخت و مهم زندگیت با من بهترین همکاری رو کردی باشد که برایت جبران کنم مادر من به داشتنت و فهمیدگیت همیشه افتخار میکنم مرد کوچک من این بود که ما تا ژایان سال همش در حال بدو بدو بودیم

شب چهارشنبه سوری هم کلی خوش گذشت با سادات و باباجی رفتیم آتیش بازی و تو یاد گرفتی بخونی: زلدی من از تو سلخی تو از من

نمیدونم چرا هنوز در تلفظ " ر" مشکل داری و بعضی جاها "ل"میگی

اما سال ۹۰ سال خوبی بود درسته که مادر کافی بودن سخته ولی شیرینه

الان که فکر میکنم میبینم این روزا آرزوهام فقط و فقط در خوشبختی و آینده تو خلاصه میشه

دارم برای مادری بهتر بودن و موفقیت بیشتر تو همه تلاشم رو میکنم حتی به قیمت گذشتن از بیشتر علاقه مندی های مهکامه ای که هرگز  دست از فعالیت های مورد علاقش بر نمیداشت

اما خوب این روزا با شرکت کردن در سمینارهای مادران موفق

خوندن کتاب های پرورش و تربیت کودک

شرکت تو کلاس های مادر و کودک (که تو بسیار میپسندی و من همچنان دارم باهات ادامه میدم)

و رفتن پیش مشاور تمام سعیم رو میکنم که جایی از این مسیر پر تلاطم راهی که با هم در پیش داریم و اشتباه نرم

باشد که رستگار شوم و مادری نمونه برای تو که بهترینی و لایق برترین ها

 

پی نوشت ۱:میدونید مادر بودن واقعا جزو سخت ترین کارای دنیاست اگه نمیرسم بیام این وری اگه نمیتونم تند به تند سر بزنم و از شیرین کاریهاش بنویسم فقط برای اینه که لحظه ای بیشتر کنار پسرم باشم و غرق وجود نازنینش بشم خدایا از این موهبت الهیت شدیدا سپاسگذارم

پی نوشت ۲:تصمیم جدی دارم برای خودت هم که شده از بعد عید مهد کودک بذارمت این روزا شدیدا پیگیره مهد های مختلفم دخا کنید پیدا بشه

پی نوشت۳:خدا رو شکر خاله بتسابه اینا سر یک ماه اومدن تا از این جا کارای اقامتشون رو پیگیری کنن و نذاشتن ما فعلا بیش از این دوریشون رو تحمل کنیم ولی خوب امسال عید کنار ما نیستن

  عکسها در ادامه مطلب:


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ سه شنبه 22 آذر1390 توسط مامان مهکامه

اینکه چرا خیلی وقته نیومدم و ننوشتم خیلی مفصله  و کمی خارج از حوصله.....

اما وقتی که باز کردم بلاگفا رو و بعد کاربری و رمز رو زدم و دیدم 100 نظر تایید نشده و خصوصی دارم کلی ذوق در کردم و دروغ چرا  یک عالمه هم انرژی گرفتم از دیدنشون

کلی امیدوارم کرد که اگه تو دنیای واقعی دوستی ها کمرنگ شده حداقل تو این دنیای لامصب مجازی هستن کسایی که هنوز ما رو دنبال میکنند و می خوان که باشیم

اینا رو گفتم که بدونید منم شدیدا خاطرتون رو میخوام وو

هر چند که بی معرفتم و کم کار ولی سر فرصت به همه سر میزنم و جواب همه رو میدم

حالا بگذریم

اول :از همه به دوستایی که هنوز از من رمز میخوان بگم که خط آخر پست تولد رو یک باره دیگه بخونن

بابا من که گفتم سایتی که من مدت زیادی همه عکسای وبلاگم رو ازش آپ میکردم خراب شده شایدم فیلتر شده دقیقا نمیدونم اما متاسفانه تمام عکسهای .بلاگ من رو یکباره قورت داده

منم که عشق عکس کلی دپرس شدم به خدا

ولی اصلا از من نخواهید که دوباره اون همه عکس رو آپ کنم خدا رو خوش نمیاد

البته به زودی میام چند تایی میذارم واسه یادگاری ولی همه رو ابدااااااااااااا

دوم: دوستایی که پرسیدن چی شده و چرا پست آخر رو پاک کردم خدمتشون عارض بشم که من و مرجان هر دو  خوبیم و همه چی آرومه و همچنان بهترین دوست من مرجان عزیز و هیششششششششششش اتفاق خاصی نیفتاده

فقط من توی آبان ماه سالگرد سفر مرجان به انگلیس دوباره یادی ازش کردم و پستی که براش سال پیش نوشته بودم و یک پیوست یک سال گذشت بهش اضافه کردم و مدتی این بالا گذاشتمش که دوباره یادم بیاد که چقدر برام عزیز بوده و هست و بعد دوباره فرستادمش سر جاش همین و بس الان خیال دوستان راحت شد؟؟

در ضمن مرجانی ما هم این روزا شدیدا داره با نی نی تو دلیش سر و کله میزنه و خبر خوب هم بدم که نی نی اش دخمله

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

اما خوب از همه مهمتر داستانی که منو این موقع شب کشوند به اینجا .............................

 

اینه که پسرم کارن بزرگ شده و صاحب نظر شده

و یا به عبارتی واسه من کلی آدم شده بچم

ای خدا شکرت

و این موضوع باعث شد که من و امیر عزیزم کلی امشب با هم حرف بزنیم وبرای آینده عزیزترین شخص زندگیمون نقشه بکشم

دوست دارم پسرم و برات بهترین ها رو میخوام

اما بگم از کارن بیست و شش ماهه ی من

اینکه چقدر شیرین زبون شده و چقدر خوب و کامل صحبت میکنه بماند

اینکه چقدر بزرگ و فهمیده شده و درخواست هاش گاهی منو هیجان زده میکنه بماند

اینکه ده تایی شعرهای مختلف بلده اونم از نوع غیر مجاز و مجازو هنگامه یاشار و..بازم بماند

اینکه پاهاش رو میکشه بالا و رو پنجه وایمیسه تا در خونه رو باز کنه واسه مهمونا و بلده با اون دستهای کوچولوش سطل سنگین زباله رو بذاره جلوی در واحد بماند

اینکه همه کارهاش رو خودش دوست داره انجام بده اعم از پوشک کردن خودش تا در آوردن کاپشن گنده و سنگینش اونم به سختی بماند

.

.

.

اما اینکه تا میشینیم تو ماشین کنترل ضبط رو بر میداره و میگه بزنم آهنگ همه چی آلومه و بعد که نمیتونه ...از من میخواد وبعد با ژستی منحصر به فرد تکیه میده به صندلیش و من از ترسم سریع پیداش میکنم و براش میذارم بازم بماند

ولی دیگه از دست من خارجه و می خوام فشارش بدم وقتی با لحنی دستوری و پر از احساس میگه بلندش کن..بلندتر و بعد همه شعر رو با خواننده اونم درست به موقع میخونه

مخصوصا اون قسمش که

من چقدل خوشبختم همه چی آلومه

یعنی پاهام شل میشه موقع رانندگی روی اون کلاچ لامصب

ولی افسوس که تا میگم الهی من قربونت برم مامانی .....   

 میگه : دهنت رو ببنددددددددددددددد دالم گوش میدم  آخه من باید به چند نفر بگم که این جمله رو از سی دی کارتونش یاد گرفته

فکر کن چه حالی میشی یک دفعه

 چقدر سخته تربیت کردن چقدر سخته مادر بودن چه جوری میشه به این کوچولو فهموند بعضی حرفها بد و نادرستند وقتی توی رسانه تصویری که برای خود بچه هاست این حرفها زده میشه

وقتی پنگولی که انقدر بچه ها دوسش دارند اینو میگه

خلاصه کارن من پسر دردانه من خیلی زودتر از اونی که فکرش رو میکردم بزرگ شده و گاهی از جلو رفتن و فهمیدن زیادش می ترسم

شاید دوست داشتم هنوز کوچیک بود و خیلی حرفهای ما رو نمیفهمید

شاید دوست داشتم هنوز حرف زدن رو خوب بلد نبود تا اول از خودم و دور برم همه چی رو درست میکردم برای پرورشش

چون الان تمام زندگی من خلاصه شده توی وجود نازنین پسرکم

خدارو هر روز شاکرم برای برخورداری ازاین نعمت بزرگ  

چه زیباست داشتن فرزندی که همه دنیات مال اونه همه وجودت رو برای آرامشش میدی

همه آینده ات رو به خاطرش به مخاطره میندازی

همه فکرت و خلوتت برای تربیت و آموزشش سپری میشه

اما سخته من هنوز باید بخونم و بگردم و گوش بدم و تحقیق کنم تا برای تو که بهترین و بی نظیر ترین موجود دنیایی

الگو و راهنمایی درست باشم

خدایا کمکم کن که خودم و اطرافیانم و از همه مهم تر پسرم از جایگاه مادر بودنم هم راضی باشند چون لذت بخشه وقتی می شنوم عزیز ترین آدم های زندگیم من رو برای وظیفه ای که بهشون داشتم تقدیر میکنند پس تمام تلاشم رو برای مادری نمونه بودن میکنم باشد که رستگار شوم

به واقع هنوز هم به نظرم سخت ترین کار دنیا مادر بودنه

چه قشنگ گفتند اون قدیمی ها هر چند کمی صریح و نازیبا

((آدم سگ بشه مادر نشه))

 

 

خدایا هزار مرتبه شکرت

دوست دارم یک جور ناجوری چون هر بار که از نزدیک قدرتت رو میبینم و به صورت مور مور طوری میشم میفهمم هنوز باهامی

 

 پی نوشت:خوب خدا رو شکر نوشتنم باعث شد که بفههم چقدر این مدت در عکس انداختن از شما کم کاری کردم منو ببخش باشد که جبران کنیم در ماه اخیر